تبليغاتX
شمعدانی های قرمز

 

   

امروز صبح وقتی وروجک ها  راهی مهد و مدرسه شدند. دوباره با خیال راحت خوابیدم با این خیال که هیچ کاری ندارم و برای ناهار از غذای دیروز به حد کافی در یخچال دارم. هر چه تلاش کردم با همه ی خواب آلودگی ،خوابم نرفت. خانه را شب قبل کاملا مرتب کرده بودم و اصولا هنگامی که همخونه نیست خانه مرتب باقی می ماند، وگرنه به هنگام بودنش چون اصولا دیرتر از من می خوابد به هنگام صبح اولین آثار حمله ی لشکر مغولها را در آپارتمان می شود حس کرد! همه جا پر شده از روزنامه و کوسنهای روی زمین افتاده و بشقابهای پر شده از پوست پرتقال و انار و پوست تخمه و پسته، لیوانهای چای و قهوه و ... دقیقا هر صبح یکی دو دست لیوان چشمک می زنند،نه  ببخشید فریاد می زنند لطفا مرا بشویید!

صدای باران دست بردار نیست و من هم قصد قدم زدن زیر باران را ندارم اما این آواز طبیعت انسان را سر مست می کند. غذای شب قبل را بیرون می گذارم و شعله ی اجاق گاز را کم می کنم.و شعله گیر زیر دیگ می گذارم که تا ظهر آرام آرام گرم شود . از پشت پنجره ی آشپزخانه احساس سرمای شدید می کنم و به ناگاه هوس کاسه ایی آش رشته ی داغ! کمی فکر می کنم و دقایقی بعد سبزی آش مشغول پختن و لوبیا ها هم در زود پز و نخود کنسروی هم روی کابینت برای اضافه شدن به وقتش  و سیر و پیاز و نعناعی در روغن تفت داده شده ...

صدای موزیک رندان مست همراه شکلات و چای سبز. همه چیز آماده ی داشتن یک روز خوب.

ساعت دوازده و آش رشته  آماده  و اجاق را خاموش می کنم و شیر گاز را می بندم. سینی غذای وروجک بزرگ را آماده می کنم تا به هنگام آمدن راحت و با آرامش غذایش را میل کند. وروجک کوچک هم غذایش را در مهد می خورد و ...

خدا بخیر کند ویار دوم را هوس خرید کردن به سرم می زند و مثل بچه ای لجباز کودک درون، پاهایش را به زمین می کوبد و یکنفس می گوید: خرید خرید خرید...

مرکز خرید میلاد را زیر و رو می کنم و هدیه ای برای خود و خواهری ها میخرم و ...

هنگام تاکسی گرفتن و بازگشت، کودک درون دستم را می گیرد و بجای فرنگیس می گوید:  خیابان ملا صدرا! ویار سوم!  ساعتی بعد موزیک ملایم و آرامش و میزی در تاج محل و غذایی تند!رستورانی شیک و محیطی دوست داشتنی .آش رشته هم ماند برای عصر  همراه بارش برف و...

امروز  روزی بود متعلق به یک زن درست شبیه انسانی که از بیماریش  آگاه است و بعد از همه ی سختی ها با مشکل کنار آمده و حال که فرصتی ندارد از ذره ذره ی لذت نوشابه ی زندگی ته بطری استفاده می کند.

قطار زندگی از نوع سریع السیر است و مهلت توقف و بازگشت نمی دهد،یکسره است!حال که راهی نیست،هزینه اش را پرداخت می کنم و کوپه ای دیگر می گیرم. لازم است خود و محیط اطراف را قدری تغییر بدهم تا قابل تحمل تر شود!

کافی ست قدری خود را دوست داشته باشی و بشناسی و شایسته ی احترام گذاشتن بدانی.

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 6:20 PM توسط زن| |
 

"لحظه های رفته ام به حساب ـ تو ... فردای باد برده ام ، به پای تو ... همه تنهايی ام بعد از اين به حساب ات ... خلاهای پر ناشدنی ام به پای تو ..
...
همه ی غفلت ها ، به حساب من .
آن چه بردی به آن چه باختم ، بی حساب ...
آن چه كردی ، به كوتاهی هايم ، بی حساب ...
ديروزم به فردای تو ...
تنهايی ام به دغدغه های تو ، بی حساب ...
...
منصف باش ...
دلم را همه عمر بدهكار می شوی ."

**************************************

تولدت مبارک کتایون نازنین،مهربانی ات را هرگز فراموش نمی کنم و عمری بدهکار دوستی ات خواهم بود.

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 7:30 AM توسط زن| |
 

باور کن رنج نیز انتخابی باشد تحملش آسان است...

بیگ بن عزیز یک بار می نوازد و نگاهی می اندازم . ساعت دو  و سی دقیقه ی نیمه شب،یا همین امروز که دو ساعت و نیم اش گذشته بود! یادت می آید گفتم روزی کنار خیابان می گذارمش از اینکه سهم آرامش شبانگاهیم را بر هم می زند و حال عادت کرده ام به بودنش و هشدار برای گذر زمان هر ساعت اش! کامپیوتر  را می بندم و همچون کتابی مقدس به آرامی روی میز می گذارم هر چند نا آرام هم نمی شد اینکار را انجام داد! سری به سینا می زنم و لحاف را دوباره کنار زده و مراسم رو انداختنش تا صبح ادامه دارد! دستی به موهایش می کشم و می بوسم و آرام می غلتد.علی را بغل می کنم و روی تختش می خوابانم و بیدار می شود و نق نق می کند  و با خود به اتاق دیگر می برم و در آغوش می کشم و دستم را به موهای نرم و گرد گردی اش می کشم و نازی می کنم . زیر لب همچون لالایی می خوانم :

همه چی آرومه تو به من دل بستی....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم.....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....تشنه چشماتم منو سیرابم کن....منو با لالایی دوباره خوابم کن....بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....همه چی آرومه تو به من دل بستی .....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم

  علی غلتی می زند و صدای نفس های گرم و آرامش می گوید بخوابی عمیق فرو رفته است.بعد از اینهمه تلاطم خنده دار است هنوز زمزمه کنم همه چی آرومه ! آدمها به راستی عجیب ترین موجودات هستند که با هر شرایطی کنار می آیند! زندگی را با وجود بچه ها با بودن آدم های مهربان با همه ی سختی تحمل می کنم همین که بدانم...

**********************************

شانتالی  متشکر بخاطر  لینک ترانه . از اینجا دانلود کنید.

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 7:47 AM توسط زن| |
 

روی سخنم با خود خودم است. اصلا تو درد دل حساب کن. خواستی هم دل درد. دوست تر داشتی بگو خوشی زده زیر دلش!درست سمت راست خوشی زده زیر دلم و مثل آپاندیسیت دارد منفجر می شود. دارم منفجر می شوم، از اینهمه خوشبختی.

زن بوده ای؟ شانزده سالگی برای فرار از خانه ی پدری و هزاران ناچاری که به زبان نمی آوری از روی شرم، بله بگویی به اولین شخصی که ناجی خود می دانی. بزرگ می شوی و می بینی آن ادم کوچک و کوچکتر می شود. گویا یخ زده در همان سن و سال یا رو به عقب تر. گویا معاصر اعراب هزار و اندی پیش بوده است ! از همانها که دختر زنده به گور می کنند.

زن بوده ای که بدانی برای مادر شدن چه انتظار ها کشیده ای و نوزادت هنوز بوی آغوشش را حس نکرده ای به زیر خاک بسپاری؟ حتی حسرت اخرین وداع را به دلت برای همیشه بگذارند. محرومت کنند از یک وجب خاک؟همه ی سهمت از کودکت مشت خاکی باشد که بر سرت می ریزند به رسم ،تا سردی خاک در تو اثر کند و می بینی امروز بعد اینهمه سال در من اثر کرده؟؟؟

در نهایت کج خیالی زندگی کرده ایی و گفته اند عشق آرام آرام می آید و تو ساده لوحانه فکر می کنی آمده و باورهایت به یک آن آوار شود بر سرت و زهی خیال باطل.

زن بوده ای که کودک در آغوش از خانه رانده شوی به خاطر دخترکی سر خوش...

زن بوده ای و تحمل کرده ای هم خانه ات،مردت روزی یازده قرص بخورد  و بگویند باید راهی اسایشگاه شود و بگویی و بخندی و دم فرو بندی و همه ی بار مسئولیت را خود به تنهایی به دوش بکشی؟

زن بوده ای و بدانی با ترس خوابیدن یعنی چه؟ کارد و چاقو و هر چیز برنده ایی را با ترس و لرز پنهان کرده ای تا نیمه شب در اثر جنون ادواری گرد تا گرد سر تو و کودکانت،بر روی سینه نباشد و دادگاه در نهایت ارامش حکم به جنون میدهد و انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته؟

زن بوده ایی و دلخوش به بوی عطری که در اولین فرصت قصد خرید داری و شیشه ی عطر را همینطور گوشه ی میز آرایش ات باشد تا ... به تو گفته اند این یادگار کدامین معشوق بوده است ؟

زن بوده ای و نیمه شب پیغامک ها را محو کنند و بگویند بخاطر امنیت زندگی ست؟ چه تهدیدی بوده که امنیتی با آن کار در پی باشد.

زن نبوده ایی و پنهان نکرده ایی همه ی رازهای زندگی ات را و به آنی له شوی میان به ظاهر دوستان از زبان مردت؟

زن نبوده ایی که بدانی تحمل یک زن به چه معناست. مادرانه هایش را حربه کنند و بسان چماق بر سرت بکوبند و کودکانت را وسیله ی تهدید کنند.

زن نبوده ای، انسان  که بوده ای بدانی با یک بزرگسال کوچک عقل زندگی کردن چگونه است؟

زن نبوده ایی که بدانی سایه ات نیز دشمنت می شود. قانون حمایتت نمی کند. زن نبوده ایی که بدانی سایه ی زنی دیگر بر زندگی ات یا زنهای دیگر چه به روزت می آورد.

من همان زنم ، هر آن شخصیتم را در این خانه به زیر پا می گذارند و همچون دستمال توالت  به کاسه می اندازند و سه بار سیفون می کشند. نه خانواده چتر حمایت بر سرم می گیرد نه سرزمینم؟!

من یک زنم. یک مادر

تنها حربه ی مرد به ظاهر مرد ام  گرفتن کودکانم و سرمایه ی سالها زندگی و...

آری به هیچ وجه مرد زندگی ام را دوست ندارم و هیچ حسی نمانده جز ناچاری برای همین دیگر هیچ جای این زندگی را نخواهم ساخت.تنها و تنها نظاره می کنم. رسیده ام به پوچی!همان جایی که کم می آورند و خود را پایان می دهند.

آری ،او خوب می داند که تنهای تنها مانده ام. هرچند او هرگز ندانست خدا را دارم !

در  آغاز گفتم لطفا مرا نخوانید.من سراسر دردم...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 8:38 PM توسط زن| |
 

چند روز پیش وروجکها بسته های شانسی مارال خریده بودند و این ششمین بار بود که فیلم آتش بس درون بسته بود.

مامانم : سینا یه فیلم بگذار ببینم قشنگ باشه.

سینا:" خودم می دونم چه فیلمی دوست داری. مامان بزرگ فیلمهای عشقی دوست داره . همین آتش بس خوبه

من:!!!!!!!!!!!!!

بچه ها فیلم می گذارند و می روند . سینی چای می گذارم و مامان تعریف می کند سینا چه گفته و...

مامان: فیلم رو دیدی بی حوصله نگاه می کنی؟

- قبلا دیدم.

: از کدوم صحنه اش خوشت میاد

-  در حالی که دستم رو زیر چانه می زنم و خیره می شوم به صفحه ی تلویزیون و آرام می گویم: مگه صحنه هم داره ؟! و ریز ریز می خندم. شانس آوردم مامان نشنید!

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 7:4 PM توسط زن| |